|
گودبای پارتی
|
|
|
دفتر خاطراتم، مدت زیادیه که شده: این جا...
دفترخاطراتی که مث مدلای قفل دار کاغذیش یه جورایی حرفای خصوصی دلمو میریختم توش، که درست عین نمونه های کاغذی و جلد دارش، واسش سلیقه به خرج میدادم..واسه انتخاب تک تک جمله ها و کلمه هاش وقت میذاشتم...صفحه ی وبی که واسم میسر کرد داشته باشم: یه قبیله ی بی چتر و منم عاطفه از قبیله ی بارون..
تا اینکه ریش سفید قبیله به بارون مصنوعی متوسل شد...بارونی که چه
چتر داشته باشی چه نداشته باشی، خیست نمیکنه!
پس به این نتیجه رسید: تا ظهور ابرای بارون زای واقعی...قبیله رو تعطیل کنه....
The End
|
|
|
|
| |
|
! I own them All
|
|
|
یه نمونه مثلا:
موهامو که میدید همیشه جیغ جیغ میکرد و میگفت: کوفتت بشه این موهای فرفری...کاشکی موهای منم فرفری بودن!
منم همیشه حسرت موهای لخت و براق اونو داشتم..مث یه پرده ی صاف میفتادن رو شونه هاش...
نمیدونست تا حالا شصت تا برس لای این موهای رونالدینیویی من شیکسته!
اون هم از موهای لخت و همیشه آویزونش مینالید که هیچ حالتی نداشتن...
من میگفتم حاضرم موهام مث ماست بی حالت باشن ولی لااقل شونه بشن!!
اون همیشه موهاشو فِر چند ماهه میکنه و منم اکثرا موهامو صاف و صوف میکنم...
- کاشکی چیزی به اسم "سلیقه" نداشتم تا همه ی زیبایی هایی که داشتم رو٬ بدون تفکیک٬ دوست میداشتم!
|
|
|
|
| |
|
تفسیرالسیلورستاین!
|
|
|
Oh ever since my Masochistic babe went and left me I got nothing to hit but the wall
...
Masochistic کسیه که خوشش میاد اذیت بشه..بزننش...آزارطلب یه جورایی!
این یه تیکه ی یکی از شعرای شل سیلوراستاین عزیزمه...
میگه: از وقتی که babe ِ آزار طلبم گذاشته رفته و منو تنها گذاشته٬ واسه مشت زدن و کوبوندن چیزی ندارم جز دیوار!
Yes she is the one that I'm dreaming of
And you always hurt the one you love...
حتی آزارطلباشم بعد مدتی خسته میشن از " اذیت شدن" و میذارن میرن..
حالا "شِل" فرض میکرد babe ِش Masochistic نبوده!..از اخلاق خوبش که نباید سوء استفاده می کرد!!
|
|
|
|
| |
|
این نیز بگذرد...
|
|
|
تجربه کردی این حسو؟
که
: بشینی کنار زندگی...همین جور که تکیه دادی به پشتی بی خیالی...
نگاه کنی به جای خالی مشکلایی که ورداشتیشون از سر راه، فاتحه اشونو یه زمونی خوندی ٬بلند بلند......کلی خودتو تحویل بگیری و هر چی سایزشون بزگتر باشه، بیشتر به خودت ایول بگی...
بعد...
یه لحظه هم بیفتی یاد یادگاریایی که همین جاهای خالی، برات گذاشتن:...شکستن، درد، از دست دادن، ترسیدن، تهوع...
یه کم سنگدلانه اش این میشه: خب.. تو دعوا که حلوا خیرات نمیکنن!
اما واقعیتش اینه که : درد هست...
با کلی عوارض..
همیشه....
اون نفسی رو عشق است که بعد از پشت سر گذاشتن همه ی اینا، عمیق، میکشی...
××× تجربه اش کردم...جواب میده!
|
|
|
|
| |
|
گریه نکن وقتی تنهاشون میذاری...
|
|
|
فکر کن ببین چی کار کردی...بعد از اونا چی کار کردی تو ؟... بدم میاد از خودم وقتی فقط اینو دارم بگم: گریه کردم..یه عالمه!
چقدر از زجرایی که کشیدنو جبران کردی؟ ها؟ چقدر خواستی یه قدم ورداری واسه از جنس اونا شدن؟ چقدر طلب کردی حقشونو؟ چقدر جا داشتن تو زندگیت؟
گریه کردم؟ گریه کردی؟
هه!
گریه ها تو بذار واسه وقتایی که داری تایتانیک نگا میکنی!!
میفهمی؟
یه مرد
به خاطر یه مشت نامرد
بعد اون همه زجر
بعد بی مادر شدن بچه هاش
بعد شکوندن دلش
بعد تنها گذاشتنش...تنها موندنش...
گُـــــــــلــشو..
تو تاریکی....تو تنهایی
بده به دست خاک....
عبارت ِ " مرد ِ تنها " دلمو میگیرونه همیشه...لعنت...
|
|
|
|
| |
|
"دل" نوشت!
|
|
|
کوچیک که بودم هر موفع میرفتیم خونه ی مادرجون با ۲ختر خالم عشق این بودیم که شبا جامونو بندازیم تو حیاط و ستاره ها رو نیگا کنیم...من واسه حدیث از فرشته ها بگم از خدا بگم از بهشت و... و اونم که یکی دوسالی از من کوچیکتر بود هی بیشتر ازم سوال کنه و من هی جوابای بزرگونه تر بهش بدم... و اونم همین جوری که به حرفام گوش میکرد خوابش میبرد..
صب که پا میشدیم آفتاب یه راس افتاده بود رو رختخوابا و صورتامون...ما هم هی رو رختخوابامون
جفتک مینداختیم٬ تنامونو کشو قوس میدادیم..و وول میزدیم تا صبحونه حاضر شه...یه بار هم یه سوسکه اومده بود رو پتوی من....هر بار ولی به مامان وخاله میگفتم شما هم بیاین تو حیاط بخوابین٬ میگفتن: ما هم بچه شیم مث شما؟...مادرجون اومد ولی چند بار باهامون...
هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگــــــــــــــــــــــــــــــــار
الان به حدیث میگم: یادته چقد خنگ بودیم؟ میخندیم با هم....
دوس دارم فردا صب که پا میشم ببینم این آقتابه که چشامو داره میزنه٬ تو خونه قبلی مادرجونیم و آسمون بالا سرم...
¤¤¤¤ از این مطلبا صد بار خونده بودین تا حالا..میدونم...ببخشید یه هو اومد...
|
|
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
...wherevver you go, whatever you do,I will be right here waiting for you
دوست داشتم این بار که سرم را بلند میکردم...درست در همان نقطه ای که همیشه تصورش را میکنم، ببینمش....
ناباورانه ببینم که نزدیک میشود...ببینم جلو میروم...میدوم...ببینم که دستهایش دورم حلقه میشود و اشکهایم سرازیر...
دوست داشتم این بار که کلی حرف میماند در دلم، این بار که میگردم تمام کوچه ها را از پی اش، بیابمش...این بار که صدایش میزنم , نگاهم کند، خنده کند و من یقین کنم که اینجاست....همین جا...کنارم...
میگفت، قسم میخورد، که هر لحظه با من است..
به راستی حرف او شک نمیکنم عوضش می اندیشم به این که:
این چشم های منند که کم سویند هنوز...
|
|
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
|
|
|
|
| |