تبليغاتX
لطفآ چترا بسته...!
 

خرداد

 

:

۱۹ سال پیش

خرداد

بیست و سومش

دم اذان صبح...

:

۱۶ سال پیش

خرداد

بیست و نهم

دم خود خود اذان...کنار معنیش..کنار معنی کردنش...

:

اتفاق اولی

حاصلش اومدن بود و اتفاق دومی حاصلش رفتن

دومی تو

 اولی من

:

 

خردادو هم دوس دارمش هم ندارم.؟.!...

 

:

¤¤¤¤ درسته که اون دوتا اتفاق٬ از دو جنس مختلف بودن ولی واسه جفتشون میشه تبریک گفت....

تو به من تبریک بگو

من هم به تو

تو تولدمو

من عروجتو

:


 

+ عاطفه + شنبه 4 خرداد1387


کسوف دائمی

 

¤¤ تو رو میشناسم٬همونی

که تو دستات داری خورشید

آره این دستا همونن ٬ که به من رهایی بخشید....

 

¤¤ خاطر ماه رو خیلی میخواست...واسش همیشه شعر میگفت نهایت رویاهاش بودن با ماه بود و بس!همیشه دلش میخواست جای اون فضانوردی باشه که رفته بود و ماه رو لمس کرده بود.خیلی مااه رو دوست داشت.ولی...ماه فقط هر چند سال یه بار رو به روی پنجره ی اتاق اون می اومد و اون نمیتونست همیشه شبا که میخواد بخوابه بتونه از پنجره ماه رو یه دل سیر نگاه کنه.....

 

واسه همین یه روز دیگه دلش طاقت نیاورد و رفت و سر یه طنابو حلقه کرد و طناب رو پرت کرد سمت ماه...طناب تو فضا رها شد و به ماه رسید و دور ماه گیر کرد...حالا یه سر طناب دور ماه بود و یه سر طناب هم دست خودش...

طناب رو با زحمت کشید تا ماه درست روبه روی پنجره ی اتاق خودش قرار بگیره...ماه هم به نرمی همراه طناب درست روبه روی قاب پنجره ی اون وایساد...سر دیگه ی طناب رو هم گره زد به گوشه ی پنجره...

از اون روز به بعد کارش شده بود وایسادن جلوی پنجره و عشق بازی با ماه...به این خیال که همه ی شب هاش مهتابین٬اونقدر غرق خوشحالی بود که پژمرده شدن گلها و زرد شدن برگا و خستگی پرنده ها رو ندید..

و متوجه لبخند موذیانه ی ماه نشد.....

 

بعد از مدتها که طنازی ها و به خود نازیدن های ماه براش تکراری شد٬ یاد خورشید افتاد و سراغشو  گرفت.ولی هر چی تو آسمون گشت خورشیدو پیدا نکرد...سراغ خورشیدو از ماه گرفت ولی ماه ٬ باز هم لبخند موذیانه زد...و اون ٬ تازه متوجه تاریکی اطرافش شده بود...تازه فهمیده بود که انگار تو دنیا هیچ نشاطی نیست...کم کم داشت میفهمید...

 به طنابی که گوشه ی پنجره گره زده بود نگاه کرد...و باز نگاهش به لبخند ماه افتاد...همه چیز دستگیرش شده بود !

فورآ به سمت طناب کنار پنجره رفت..گره اش رو باز کرد و ماه رو از جلوی پنجره ی اتاقش کنار برد.دنباله ی طناب تو فضا پیچ و تاب میخورد...

لبخند ماه رو لبش کج شد.............

و حالا...

بعد از یک کسوف طولانی٬

این خورشیده که درست رو به روی قاب پنجره ی اتاق لبخند میزنه.....

 

¤

¤¤

¤¤¤ نور خورشیدِ تو دستات٬ به چشام دیدنو یاد داد...


 

+ عاطفه + دوشنبه 26 فروردین1387


چه سفید چه سیاه...چه سرباز چه وزیر...

اسب سیاه با سرعت از کنارش دوید و درست  تو خونه ی کناری٬ به کمینش نشست...باید خودشو از اونجا دور میکرد...ولی نمیتونست...لشگر سیاه از هر طرف محاصره اش کرده بود....حالا دیگه فیل سیاه هم خودشو رسونده بود اطراف اون...میخواستن ازش انتقام بگیرن٬ حق هم داشتن... آخه اون همنوع سیاه خودش یعنی وزیر اونا رو از بین برده بود...واسه همین از هر طرف به کمینش نشسته بودن...انگار یادشون رفته بود که این شاهه که باید محاصره بشه نه وزیر..کیش دادن به وزیر بیهوده اس..

تو همین حین از میون خونه های سیاه و سفید٬ چشمش خورد به یه راه فرار..باید خیلی زود خودشو میرسوند به اون خونه ی سفید و خودشو نجات میداد...با یه حرکت تند مستقیم خودشو رسوند به اون خونه ی سیاه..

ولی...دیگه خیلی دیر بود...تازه فهمیده بود که افتاده تو تله...دست به مهره هم بازی بود..نمیتونست  برگرده...

رخ سیاه فرصت رو غنیمت شمرد و با حرکت تند مستقیمش انتقام وزیر سیاه رو گرفت...رخ سیاه٬وزیر سفید رو از صحنه بیرون کرد...

وزیر سفید هم مث وزیر سیاه ملحق شد به بقیه ی شکست خوده های میدون نبرد و کنار میدون آروم گرفت..باورش نمیشد...از بازی خط خورده شده بود...نه...

با ناباوری٬ میدون نبردو از دور تماشا میکرد..به سربازای شجاع و شاه های تنبل که شاید از اول بازی فقط یکی دو بار از این خونه به اون خونه شده بودن٬ نگاه کرد...واقعا دلش میخواست که به جنگش ادامه بده...

یک دفعه صدای سرباز سفیدی رو شنید که از دور اونو صدا میکرد و فریاد میزد:

دیگه میتونی برگردی... دیگه میتونی برگردی...من رسیدم به آخر میدون...من همه ی خونه ها رو رد کردم...رسیدم به آخر آخرش..حالا دیگه میتونی بازم بجنگی...

سرباز رسیده بود آخر صفحه ی سیاه و سفید خونه ها...رسم بازی این بود..هر کی برسه آخر میدون میتونه یکی از شکست خورده ها رو برگردونه...میتونست وزیر رو برگردونه..

وزیر برگشت.

با انرژی چند برابر جنگید...جنگید....جنگید تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینکه:

دید همون سرباز گوشه ی میدون٬ تو یه خونه ی سیاه گیر افتاده و هیچ کمکی نداره و اسیر یه فیل سیاه زشت شده...خودشو رسوند همون گوشه ی میدون..همونجا که سرباز تک و تنها گیر افتاده بود...

فیل سیاه با دیدن وزیر هول شد...روشو از سرباز برگردوند به سمت وزیر..به طعمه ی جدید و پر ارزش جدیدش حمله برد...

و...

وزیر سفید یه بار دیگه شکست خورده بود...به خاطر یه سرباز...

هیچ جای تاریخ ننوشتن که وزیری فدای سرباز شد...

شاید فکر میکنن این طوری وزیره٬حیف میشه و سربازه دست بالا گرفته میشه...ولی مهم اینه که هم سرباز و هم وزیر جنگیدن...کیش و مات پیشکش.


 

+ عاطفه + سه شنبه 14 اسفند1386


اشتباه میکرد...

زیادی به خود  اسم ها و فعل ها توجه میکرد...زیادی بهشون تکیه میکرد......خیال میکرد اول اسم ها و فعل ها بودن و بعد براشون عمل تعریف شده! نمیدونست که همه چیز دقیقآ بر عکسه...

به خاطر همین وقتی...

پنجره رو بست و

 پرده رو کشید و

 درو بست و

 رفت...

فکر کرد فقط "پنجره رو بسته و پرده رو کشیده و رفته"...

ولی اون در واقع...

هوا رو از شیشه رونده بود٬وقتی "پنجره رو می بست"...نورو از زمین کنده بود٬وقتی" پرده رو میکشد"...

و من تنها شده بودم٬ وقتی "درو بسته بود و رفته بود"...

"تنها"٬ از نظر او به کسی اطلاق میشد که فقط کسی با او نیست.."نیست" هم که فقط یک فعل منفی سوم شخص مفرد است....


 

+ عاطفه + سه شنبه 30 بهمن1386


کاشکی اون موقع ها...

 

داشتم تو کشوی کتابام دنبال چیزی میگشتم...میدونستم باید مث همیشه کشو رو کامل بریزم بیرون و بعد بگردم تا شاید شئ مورد نظرم پیدا بشه...

یه دفعه چشم خورد به اون سررسید قدیمیه ام...همینجوری برش داشتم سررسید مال ۵ سال پیش بود...بازش کردم...یه هو خنده ام گرفت!...اوووووواه...خطو نگاه...خطم مال ۵ سال پیش بود...اون موقع ها که تازه یاد گرفته بودم "ی" ها رو شکسته بنویسم و "سین" هام رو بکشم!!...هر سه صفحه در میون هم یه دونه از اون چشم قشنگا طراحی کرده بودم!...هر صفحه ای که میزدم امضای پای شعرام فرق میکرد...هر روز یه امضای جدید می ساختم.یکیش شبیه چتر بود! تو صفحه ی بعدی همون امضا بود ولی چتره بارون هم داشت(لطفآ چترا بسته!)..!!یکیش هم که امضای داداشم بود که کپ زده بودم!...

به شعرام نگاه کردم...شعرای چهارده پونزده سالگیم دلمو واسه اون روزا تنگ کرد٬ شعرای بی بهونه ام......

مثل الان نبودم که واسه گفتن یه بیت از حرفام خودمو زجر بدم...نه این که قافیه جور نشه ها ٬نه٬ واسه اینکه نمیتونم حرفمو اونطور که میخوام بگم...گاهی اوقات واسه گفتنشون کلمه ای پیدا نمیکنم...جدیدآ هم دیگه یاد گرفتم دنبال واژه و کلمه نگردم...میذارم خودش بیاد...اگه بیاد......

 

تا اینکه چشمم خورد به این شعرم...

 

با اینکه شعر به هم ریخته ایه و خیلی وقت پیش هم خونده بودمش٬ولی هنوزم دوسش دارم...با خوم فکر کردم ۵ سال پیش که این شعرو میگفتم شاید در واقع داشتم پیش بینی میکردم...پیش بینی امروزمو...:

مزرعه ی قلبای زرد٬ کارش فقط یه بارونه

کلید آبی شدنش٬ فقط دست آسمونه

اَبر٬ باید قلم موشو٬ رو مزرعه بکشونه

تا آبی شه اون دلی که تو حسرت یه بارونه

ناز اَبرا رو بکشید٬ قلبای زرد مزرعه!

شاید با آبرنگ بارون٬ دلاتونو رنگ بکنه

...

قلب من تو مزرعه نیست/هست؟!!....

 


 

+ عاطفه + سه شنبه 16 بهمن1386


شمعم سوخت...به تاریکی ها بد بگو...


 

+ عاطفه + جمعه 28 دی1386


عصر یه روز برفی....

 

دلم میخواست بپرم تو برفا...توشون غلت بزنم...عین صبحا که سه ساعت تو رختخوابم خودمو اینور اونور میکنم...برف هواییم کرده!

چرا اینا اینجوری نگام میکنن؟..ها؟چیه؟؟!!...جان؟؟؟بامن بودی؟؟به من گفتی امل برف ندیده؟!!..از رو برفا پاشدم...دلم هی داد میزد بررررررف...ولی اینجور که اینا نگام میکنن که نمیشه برف بازی کرد....اقا یه فکری!

...پامو پیچ دادم و یه جیغ کوچولوی الکی زدم...مثلا خوردم زمین!!!پهن برفا شدم..آها حالا شد...حالا به بهونه ی زمین خوردنم که شده بالاخره این سفیدی پاکو بغل میکنم...اونا چه جوری دلشون میاد؟..این همه خالصی رو چه جوری میتونن نادیده بگیرن...اونوقت به من میگن امل!!...

خواستم یه بار دیگه هم خودمو نقش زمین کنم و واسه یه دیقه هم که شده برم تو آغوش برفا...وبعد هم دوباره با کندی تمام پا شم و زیر لب الکی بگم:آی پام...!! ولی این جوری اصلا هیجان نداره...این که نشد برف بازی...سه نقطه سه نقطه سه نقطه...............آها:

اصلا میشم کبک....میرم زیر برفا...به خیالم اونا هم منو نمیبینن....واسه خودم غل میخورم٬ برفی میشم...میشم غرق سپدی.............سه نقطه سه نقطه سه نقطه......:

باور کن تو اون روز برفی فقط من اونجا بودم و برفا.


 

+ عاطفه + چهارشنبه 26 دی1386