|
خورشید دستان تو....
|
|
|
تو دستامو نمیگیری
دستاتو میکشی عقب
خورشید تو دستای تو اِ
تو دست من یه تیکه شب
تا دستای من میرسن
تا سر انگشتای تو
تو میری دورو من همش
میام جلو به جای تو
نگاه نمیکنن منو
چشمایی که حیرونشم
دیگه داره کنده میشه
سنگی که اویزونشم
نه نای من امون میده
نه تو به داد من میای
باید بخونم از چشات
که دیگه من رو نمیخوای
سنگا دارن میریزن و
تکیه ی من میره به باد
خورشید تو دستای تو
راهی به من نشون نداد
از توشب دستای من
ستاره ها رو میچینی
دستامو پس میزنی و
افتادنم رو میبینی.....
افتادنم رو میبینی.......
«عاطفه»
|
|
|
|
| |
|
وسعت حضور تو...
|
|
|
یادت را
به سر پیچ لامپ اویزان میکنم و
تمام دلت را
به اتاقم وصله میزنم........
حال
کلبه تاریک و کوچکم
روشن و بزرگ شده است....
«عاطفه»
..............................................................
سلام...
میخواستم دومین پستمو زودتر از اینا اپ کنم ولی چون:
عروسی داداش گلم بود و
منم به علت خواهر شوهر بودن (!!!) کمی سرم شلوغ بود،
نشد..........باید ببخشی.
این دفعه هم یه شعر ازخودم گذاشتم...اگه ایرادی میبینی حتما بهم بگو
........سرسبز و بارونی باشی دوست من....
|
|
|
|
| |
|
اولین پست یه نو وبلاگ...
|
|
|
باران نه.....
بارون...!
فقط اگه بگی بارون..میتونی قافیه بعدیتو
جنون
بنویسی...
«عاطفه»
..............................................................
سلام ....خوش اومدی...خیس که نشدی؟!!
...اگه ایرادی میبینی ببخش و بذار به حساب تازه وارد بودنم...اخه امروز اولین روز این وبلاگه
سر سبز و بارونی باشی دوست من....
|
|
|
|
| |