|
فرار...
|
|
|
دشت بدون مرز بود...
داشتم میدویدم...دستهایم باز بود...
چشمهایم بسته...
پاهایم دوان...
پا به پا و دست در دست دشت میدویدم...نه فرار نمیکردم...دویدنم محض فرار نبود...
........................................................
مرز های دشت بی مرز من از دور پیداست...
دیگر نمیدوم...قدم میزنم...قدم زدنم محض فرار است...! اخر هجوم پشت سرم خنده اش میگیرد اگر..
دستهایم را بازکنم٬چشمانم را ببندم٬دست دشت را بگیرم و بدوم...
از خنده ی این هجوم میترسم...بگذار اولین نفری باشم که برای فرارکردن قدم میزند...
|
|
|
|
| |
|
یچاره سایه ها...
|
|
|
سایه ها گریه میکنن!
حق هم دارن...
تقصیر اونا چیه که
باید به پای ادما
به هر جهنمی برن..؟!
«عاطفه»
|
|
|
|
| |
|
خورشید من...
|
|
|
زندونی ام
پشت یه تاریکی سرد و قطور
بکن برام
یه روزنه رو به نور....
منو ببر تا خورشیدو ببینم
به پای پرتو هاش تا شب بشینم
با پرتو هاش سایه بازی کنم
زندون تاریکمو راضی کنم...
میخوام غروبو از خورشید بگیرم....
اخه اگه غروب کنه....
میمیرم...
منو به کهکشون خورشید ببر...
هر جا که توش نوری درخشید ببر...
خورشید من...
تو میدونی تو تاریکی اسیرم...
بتاب به زندونم...نذار بمیرم...
«عاطفه»
|
|
|
|
| |