|
|
|
|
یکی یکی به سنگ ها چنگ میزنم و بالاتر میروم...
دارم صعود میکنم...
میخواهم تا "جای دست "هست ٬ بروم بالا...
بالا
بالا...
تا از آن بالا همه جیز بشود برایم: "یک مشت نقطه"....و بعد...
بفرستمشان جزو سه نقط هایم
هنوز همه چیز نقطه نشده است....باید بالاتر بروم...
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
آخر
چه زیبایی دارد
پیچ و تاب خوردن پرده
وقتی میدانی که بادش
از خرو پف طبیعت خواب الود بر می خیزد...
و چه فایده ای دارد
رنگارنگی گلها
وقتی روی گلبرگهایشان اثر قلم مو را میبینی...
پرده را کنار نمیزنم
من گلهای این پرده ی ساکن را بیشتر دوست دارم...
|
|
|
|
| |