|
پسرک دم مغازه وایساده بود و فریاد میزد:
...فوق العاده...فروش کمیاب ترین اجناس دنیا....قلب های نشکسته ی سالم...٬نگاه های بی ریا...
٬عشق واقعی...٬فوق العاده...
پسرک فریاد میزد و مردم بیشتری رو به سمت مغازه جذب میکرد...دم مغازه شلوغ شلوغ بود...اخه مغازه
قلب میفروخت...نگاه میفروخت...و عشق...!
همه هجوم اورده بودن...صف درازی هم شکل گرفته بود...ادمای زیادی تو صف بودن...پیر٬جوون٬دختر٬پسر٬بی
کلاس٬با کلاس....
هر کس از جلوی مغازه رد می شد لحظه ای می ایستاد٬به صدای فریاد ها پسرک گوش میکرد و به صف
طویل و ادماش نگاه میکرد٬لحظه ای میرفت تو فکر...دستشو میذاشت رو قلبش...صدای ضربان قلب
شکسته اش رو میشنید و بعد...
با نا امیدی اضافه میشد به صف و می ایستاد کنار بقیه ادما...ادمایی که با حسرت به
عابرایی که بی اعتنا به صف و مغازه و فریاد های پسرک از کنارشون رد میشدن٬نگاه میکردن...
یکی از ادمای تو صف با حسرت میگفت:...یعنی اونا واقعا هیچ کدوم از چیزایی رو که مغازه میفروشه
نمیخوان؟!.. آخه اینا خیلی کمیابن...یعنی به هیچ کدومشون احتیاج ندارن؟!..خوش به حالشون....
یکی از عابرا صداش رو شنید...یکی از همونایی که به صف و فریاد های پسرک بی اعتنا بود٬به مرد توی
صف نزدیک شد و گفت:...نه عشق خریدینیه نه قلب نه نگاه......شماها تا همیشه تو این صف
میمونید...من به این صف احتیاج ندارم....
و دور شد...وقتی میرفت٬همه صدای تلق تولوق قلب شکسته اش رو میشنیدن....
|