|
عصر یه روز برفی....
|
|
|
دلم میخواست بپرم تو برفا...توشون غلت بزنم...عین صبحا که سه ساعت تو رختخوابم خودمو اینور اونور میکنم...برف هواییم کرده!
چرا اینا اینجوری نگام میکنن؟..ها؟چیه؟؟!!...جان؟؟؟بامن بودی؟؟به من گفتی امل برف ندیده؟!!..از رو برفا پاشدم...دلم هی داد میزد بررررررف...ولی اینجور که اینا نگام میکنن که نمیشه برف بازی کرد....اقا یه فکری!
...پامو پیچ دادم و یه جیغ کوچولوی الکی زدم...مثلا خوردم زمین!!!پهن برفا شدم..آها حالا شد...حالا به بهونه ی زمین خوردنم که شده بالاخره این سفیدی پاکو بغل میکنم...اونا چه جوری دلشون میاد؟..این همه خالصی رو چه جوری میتونن نادیده بگیرن...اونوقت به من میگن امل!!...
خواستم یه بار دیگه هم خودمو نقش زمین کنم و واسه یه دیقه هم که شده برم تو آغوش برفا...وبعد هم دوباره با کندی تمام پا شم و زیر لب الکی بگم:آی پام...!! ولی این جوری اصلا هیجان نداره...این که نشد برف بازی...سه نقطه سه نقطه سه نقطه...............آها:
اصلا میشم کبک....میرم زیر برفا...به خیالم اونا هم منو نمیبینن....واسه خودم غل میخورم٬ برفی میشم...میشم غرق سپدی.............سه نقطه سه نقطه سه نقطه......:
باور کن تو اون روز برفی فقط من اونجا بودم و برفا.
|
|
|
|
| |