تبليغاتX
!...لطفاً چترا بسته

!...لطفاً چترا بسته

...تو همونی که نگاهت، داره بارون هزار ابر

 

 

اشتباه میکرد...

زیادی به خود  اسم ها و فعل ها توجه میکرد...زیادی بهشون تکیه میکرد......خیال میکرد اول اسم ها و فعل ها بودن و بعد براشون عمل تعریف شده! نمیدونست که همه چیز دقیقآ بر عکسه...

به خاطر همین وقتی...

پنجره رو بست و

 پرده رو کشید و

 درو بست و

 رفت...

فکر کرد فقط "پنجره رو بسته و پرده رو کشیده و رفته"...

ولی اون در واقع...

هوا رو از شیشه رونده بود٬وقتی "پنجره رو می بست"...نورو از زمین کنده بود٬وقتی" پرده رو میکشد"...

و من تنها شده بودم٬ وقتی "درو بسته بود و رفته بود"...

"تنها"٬ از نظر او به کسی اطلاق میشد که فقط کسی با او نیست.."نیست" هم که فقط یک فعل منفی سوم شخص مفرد است....


سه شنبه 30 بهمن1386 |
 

کاشکی اون موقع ها...

 

داشتم تو کشوی کتابام دنبال چیزی میگشتم...میدونستم باید مث همیشه کشو رو کامل بریزم بیرون و بعد بگردم تا شاید شئ مورد نظرم پیدا بشه...

یه دفعه چشم خورد به اون سررسید قدیمیه ام...همینجوری برش داشتم سررسید مال ۵ سال پیش بود...بازش کردم...یه هو خنده ام گرفت!...اوووووواه...خطو نگاه...خطم مال ۵ سال پیش بود...اون موقع ها که تازه یاد گرفته بودم "ی" ها رو شکسته بنویسم و "سین" هام رو بکشم!!...هر سه صفحه در میون هم یه دونه از اون چشم قشنگا طراحی کرده بودم!...هر صفحه ای که میزدم امضای پای شعرام فرق میکرد...هر روز یه امضای جدید می ساختم.یکیش شبیه چتر بود! تو صفحه ی بعدی همون امضا بود ولی چتره بارون هم داشت(لطفآ چترا بسته!)..!!یکیش هم که امضای داداشم بود که کپ زده بودم!...

به شعرام نگاه کردم...شعرای چهارده پونزده سالگیم دلمو واسه اون روزا تنگ کرد٬ شعرای بی بهونه ام......

مثل الان نبودم که واسه گفتن یه بیت از حرفام خودمو زجر بدم...نه این که قافیه جور نشه ها ٬نه٬ واسه اینکه نمیتونم حرفمو اونطور که میخوام بگم...گاهی اوقات واسه گفتنشون کلمه ای پیدا نمیکنم...جدیدآ هم دیگه یاد گرفتم دنبال واژه و کلمه نگردم...میذارم خودش بیاد...اگه بیاد......

 

تا اینکه چشمم خورد به این شعرم...

 

با اینکه شعر به هم ریخته ایه و خیلی وقت پیش هم خونده بودمش٬ولی هنوزم دوسش دارم...با خوم فکر کردم ۵ سال پیش که این شعرو میگفتم شاید در واقع داشتم پیش بینی میکردم...پیش بینی امروزمو...:

مزرعه ی قلبای زرد٬ کارش فقط یه بارونه

کلید آبی شدنش٬ فقط دست آسمونه

اَبر٬ باید قلم موشو٬ رو مزرعه بکشونه

تا آبی شه اون دلی که تو حسرت یه بارونه

ناز اَبرا رو بکشید٬ قلبای زرد مزرعه!

شاید با آبرنگ بارون٬ دلاتونو رنگ بکنه

...

قلب من تو مزرعه نیست/هست؟!!....

 


سه شنبه 16 بهمن1386 |
 

باران به قبیله اش دعوتم کرد
!و من پذیرفتم

حال از ابرها بارانی ترم و از
...برگ ها سبز تر
...چو باران بی مرزم

atefe_az_ghabileye_baroon@yahoo.com

 

 

RainyS

گودبای پارتی

! I own them All

تفسیرالسیلورستاین!

این نیز بگذرد...

گریه نکن وقتی تنهاشون میذاری...

"دل" نوشت!

امید ِ نو یا نو مید!

روابط عکس!

قوانین نانوشتنی!

 

Wet Under the Rain

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

 
 

Rainy FriendS

!سلام پرتقال

خودمونی تر از خودمونی

!عبور آستیگماتی

ایزد بانوی گورستان

خرمگس خرفت و غیره

‌وحشــــىــــىـــــی

رند تبریزی

تا طلوع خورشید

!سرو ِ سهی ِ فکوووور

حدیث آرزومندی

عرفان

عطر آویشن

نجوای شبانه

!بهترین روزها...اثر: هم اسم

ویولن سیاه

هر چیز خدا بخواهد

تنهایی بد دردیه

دلکده

(...دکتر(سرگرمی،عکس و

پای چپ

 

RSS 2.0