داشتم تو کشوی کتابام دنبال چیزی میگشتم...میدونستم باید مث همیشه کشو رو کامل بریزم بیرون و بعد بگردم تا شاید شئ مورد نظرم پیدا بشه...
یه دفعه چشم خورد به اون سررسید قدیمیه ام...همینجوری برش داشتم سررسید مال ۵ سال پیش بود...بازش کردم...یه هو خنده ام گرفت!...اوووووواه...خطو نگاه...خطم مال ۵ سال پیش بود...اون موقع ها که تازه یاد گرفته بودم "ی" ها رو شکسته بنویسم و "سین" هام رو بکشم!!...هر سه صفحه در میون هم یه دونه از اون چشم قشنگا طراحی کرده بودم!...هر صفحه ای که میزدم امضای پای شعرام فرق میکرد...هر روز یه امضای جدید می ساختم.یکیش شبیه چتر بود! تو صفحه ی بعدی همون امضا بود ولی چتره بارون هم داشت(لطفآ چترا بسته!)..!!یکیش هم که امضای داداشم بود که کپ زده بودم!...
به شعرام نگاه کردم...شعرای چهارده پونزده سالگیم دلمو واسه اون روزا تنگ کرد٬ شعرای بی بهونه ام......
مثل الان نبودم که واسه گفتن یه بیت از حرفام خودمو زجر بدم...نه این که قافیه جور نشه ها ٬نه٬ واسه اینکه نمیتونم حرفمو اونطور که میخوام بگم...گاهی اوقات واسه گفتنشون کلمه ای پیدا نمیکنم...جدیدآ هم دیگه یاد گرفتم دنبال واژه و کلمه نگردم...میذارم خودش بیاد...اگه بیاد......
تا اینکه چشمم خورد به این شعرم...
با اینکه شعر به هم ریخته ایه و خیلی وقت پیش هم خونده بودمش٬ولی هنوزم دوسش دارم...با خوم فکر کردم ۵ سال پیش که این شعرو میگفتم شاید در واقع داشتم پیش بینی میکردم...پیش بینی امروزمو...:
مزرعه ی قلبای زرد٬ کارش فقط یه بارونه
کلید آبی شدنش٬ فقط دست آسمونه
اَبر٬ باید قلم موشو٬ رو مزرعه بکشونه
تا آبی شه اون دلی که تو حسرت یه بارونه
ناز اَبرا رو بکشید٬ قلبای زرد مزرعه!
شاید با آبرنگ بارون٬ دلاتونو رنگ بکنه
...
قلب من تو مزرعه نیست/هست؟!!....