تبليغاتX
!...لطفاً چترا بسته

!...لطفاً چترا بسته

...تو همونی که نگاهت، داره بارون هزار ابر

 

 

چه سفید چه سیاه...چه سرباز چه وزیر...

اسب سیاه با سرعت از کنارش دوید و درست  تو خونه ی کناری٬ به کمینش نشست...باید خودشو از اونجا دور میکرد...ولی نمیتونست...لشگر سیاه از هر طرف محاصره اش کرده بود....حالا دیگه فیل سیاه هم خودشو رسونده بود اطراف اون...میخواستن ازش انتقام بگیرن٬ حق هم داشتن... آخه اون همنوع سیاه خودش یعنی وزیر اونا رو از بین برده بود...واسه همین از هر طرف به کمینش نشسته بودن...انگار یادشون رفته بود که این شاهه که باید محاصره بشه نه وزیر..کیش دادن به وزیر بیهوده اس..

تو همین حین از میون خونه های سیاه و سفید٬ چشمش خورد به یه راه فرار..باید خیلی زود خودشو میرسوند به اون خونه ی سفید و خودشو نجات میداد...با یه حرکت تند مستقیم خودشو رسوند به اون خونه ی سیاه..

ولی...دیگه خیلی دیر بود...تازه فهمیده بود که افتاده تو تله...دست به مهره هم بازی بود..نمیتونست  برگرده...

رخ سیاه فرصت رو غنیمت شمرد و با حرکت تند مستقیمش انتقام وزیر سیاه رو گرفت...رخ سیاه٬وزیر سفید رو از صحنه بیرون کرد...

وزیر سفید هم مث وزیر سیاه ملحق شد به بقیه ی شکست خوده های میدون نبرد و کنار میدون آروم گرفت..باورش نمیشد...از بازی خط خورده شده بود...نه...

با ناباوری٬ میدون نبردو از دور تماشا میکرد..به سربازای شجاع و شاه های تنبل که شاید از اول بازی فقط یکی دو بار از این خونه به اون خونه شده بودن٬ نگاه کرد...واقعا دلش میخواست که به جنگش ادامه بده...

یک دفعه صدای سرباز سفیدی رو شنید که از دور اونو صدا میکرد و فریاد میزد:

دیگه میتونی برگردی... دیگه میتونی برگردی...من رسیدم به آخر میدون...من همه ی خونه ها رو رد کردم...رسیدم به آخر آخرش..حالا دیگه میتونی بازم بجنگی...

سرباز رسیده بود آخر صفحه ی سیاه و سفید خونه ها...رسم بازی این بود..هر کی برسه آخر میدون میتونه یکی از شکست خورده ها رو برگردونه...میتونست وزیر رو برگردونه..

وزیر برگشت.

با انرژی چند برابر جنگید...جنگید....جنگید تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینکه:

دید همون سرباز گوشه ی میدون٬ تو یه خونه ی سیاه گیر افتاده و هیچ کمکی نداره و اسیر یه فیل سیاه زشت شده...خودشو رسوند همون گوشه ی میدون..همونجا که سرباز تک و تنها گیر افتاده بود...

فیل سیاه با دیدن وزیر هول شد...روشو از سرباز برگردوند به سمت وزیر..به طعمه ی جدید و پر ارزش جدیدش حمله برد...

و...

وزیر سفید یه بار دیگه شکست خورده بود...به خاطر یه سرباز...

هیچ جای تاریخ ننوشتن که وزیری فدای سرباز شد...

شاید فکر میکنن این طوری وزیره٬حیف میشه و سربازه دست بالا گرفته میشه...ولی مهم اینه که هم سرباز و هم وزیر جنگیدن...کیش و مات پیشکش.


سه شنبه 14 اسفند1386 |
 

باران به قبیله اش دعوتم کرد
!و من پذیرفتم

حال از ابرها بارانی ترم و از
...برگ ها سبز تر
...چو باران بی مرزم

atefe_az_ghabileye_baroon@yahoo.com

 

 

RainyS

گودبای پارتی

! I own them All

تفسیرالسیلورستاین!

این نیز بگذرد...

گریه نکن وقتی تنهاشون میذاری...

"دل" نوشت!

امید ِ نو یا نو مید!

روابط عکس!

قوانین نانوشتنی!

 

Wet Under the Rain

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

 
 

Rainy FriendS

!سلام پرتقال

خودمونی تر از خودمونی

!عبور آستیگماتی

ایزد بانوی گورستان

خرمگس خرفت و غیره

‌وحشــــىــــىـــــی

رند تبریزی

تا طلوع خورشید

!سرو ِ سهی ِ فکوووور

حدیث آرزومندی

عرفان

عطر آویشن

نجوای شبانه

!بهترین روزها...اثر: هم اسم

ویولن سیاه

هر چیز خدا بخواهد

تنهایی بد دردیه

دلکده

(...دکتر(سرگرمی،عکس و

پای چپ

 

RSS 2.0