تبليغاتX
!...لطفاً چترا بسته

!...لطفاً چترا بسته

...تو همونی که نگاهت، داره بارون هزار ابر

 

 

کسوف دائمی

 

¤¤ تو رو میشناسم٬همونی

که تو دستات داری خورشید

آره این دستا همونن ٬ که به من رهایی بخشید....

 

¤¤ خاطر ماه رو خیلی میخواست...واسش همیشه شعر میگفت نهایت رویاهاش بودن با ماه بود و بس!همیشه دلش میخواست جای اون فضانوردی باشه که رفته بود و ماه رو لمس کرده بود.خیلی مااه رو دوست داشت.ولی...ماه فقط هر چند سال یه بار رو به روی پنجره ی اتاق اون می اومد و اون نمیتونست همیشه شبا که میخواد بخوابه بتونه از پنجره ماه رو یه دل سیر نگاه کنه.....

 

واسه همین یه روز دیگه دلش طاقت نیاورد و رفت و سر یه طنابو حلقه کرد و طناب رو پرت کرد سمت ماه...طناب تو فضا رها شد و به ماه رسید و دور ماه گیر کرد...حالا یه سر طناب دور ماه بود و یه سر طناب هم دست خودش...

طناب رو با زحمت کشید تا ماه درست روبه روی پنجره ی اتاق خودش قرار بگیره...ماه هم به نرمی همراه طناب درست روبه روی قاب پنجره ی اون وایساد...سر دیگه ی طناب رو هم گره زد به گوشه ی پنجره...

از اون روز به بعد کارش شده بود وایسادن جلوی پنجره و عشق بازی با ماه...به این خیال که همه ی شب هاش مهتابین٬اونقدر غرق خوشحالی بود که پژمرده شدن گلها و زرد شدن برگا و خستگی پرنده ها رو ندید..

و متوجه لبخند موذیانه ی ماه نشد.....

 

بعد از مدتها که طنازی ها و به خود نازیدن های ماه براش تکراری شد٬ یاد خورشید افتاد و سراغشو  گرفت.ولی هر چی تو آسمون گشت خورشیدو پیدا نکرد...سراغ خورشیدو از ماه گرفت ولی ماه ٬ باز هم لبخند موذیانه زد...و اون ٬ تازه متوجه تاریکی اطرافش شده بود...تازه فهمیده بود که انگار تو دنیا هیچ نشاطی نیست...کم کم داشت میفهمید...

 به طنابی که گوشه ی پنجره گره زده بود نگاه کرد...و باز نگاهش به لبخند ماه افتاد...همه چیز دستگیرش شده بود !

فورآ به سمت طناب کنار پنجره رفت..گره اش رو باز کرد و ماه رو از جلوی پنجره ی اتاقش کنار برد.دنباله ی طناب تو فضا پیچ و تاب میخورد...

لبخند ماه رو لبش کج شد.............

و حالا...

بعد از یک کسوف طولانی٬

این خورشیده که درست رو به روی قاب پنجره ی اتاق لبخند میزنه.....

 

¤

¤¤

¤¤¤ نور خورشیدِ تو دستات٬ به چشام دیدنو یاد داد...


دوشنبه 26 فروردین1387 |
 

باران به قبیله اش دعوتم کرد
!و من پذیرفتم

حال از ابرها بارانی ترم و از
...برگ ها سبز تر
...چو باران بی مرزم

atefe_az_ghabileye_baroon@yahoo.com

 

 

RainyS

گودبای پارتی

! I own them All

تفسیرالسیلورستاین!

این نیز بگذرد...

گریه نکن وقتی تنهاشون میذاری...

"دل" نوشت!

امید ِ نو یا نو مید!

روابط عکس!

قوانین نانوشتنی!

 

Wet Under the Rain

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

 
 

Rainy FriendS

!سلام پرتقال

خودمونی تر از خودمونی

!عبور آستیگماتی

ایزد بانوی گورستان

خرمگس خرفت و غیره

‌وحشــــىــــىـــــی

رند تبریزی

تا طلوع خورشید

!سرو ِ سهی ِ فکوووور

حدیث آرزومندی

عرفان

عطر آویشن

نجوای شبانه

!بهترین روزها...اثر: هم اسم

ویولن سیاه

هر چیز خدا بخواهد

تنهایی بد دردیه

دلکده

(...دکتر(سرگرمی،عکس و

پای چپ

 

RSS 2.0