¤¤ تو رو میشناسم٬همونی
که تو دستات داری خورشید
آره این دستا همونن ٬ که به من رهایی بخشید....
¤¤ خاطر ماه رو خیلی میخواست...واسش همیشه شعر میگفت نهایت رویاهاش بودن با ماه بود و بس!همیشه دلش میخواست جای اون فضانوردی باشه که رفته بود و ماه رو لمس کرده بود.خیلی مااه رو دوست داشت.ولی...ماه فقط هر چند سال یه بار رو به روی پنجره ی اتاق اون می اومد و اون نمیتونست همیشه شبا که میخواد بخوابه بتونه از پنجره ماه رو یه دل سیر نگاه کنه.....
واسه همین یه روز دیگه دلش طاقت نیاورد و رفت و سر یه طنابو حلقه کرد و طناب رو پرت کرد سمت ماه...طناب تو فضا رها شد و به ماه رسید و دور ماه گیر کرد...حالا یه سر طناب دور ماه بود و یه سر طناب هم دست خودش...
طناب رو با زحمت کشید تا ماه درست روبه روی پنجره ی اتاق خودش قرار بگیره...ماه هم به نرمی همراه طناب درست روبه روی قاب پنجره ی اون وایساد...سر دیگه ی طناب رو هم گره زد به گوشه ی پنجره...
از اون روز به بعد کارش شده بود وایسادن جلوی پنجره و عشق بازی با ماه...به این خیال که همه ی شب هاش مهتابین٬اونقدر غرق خوشحالی بود که پژمرده شدن گلها و زرد شدن برگا و خستگی پرنده ها رو ندید..
و متوجه لبخند موذیانه ی ماه نشد.....
بعد از مدتها که طنازی ها و به خود نازیدن های ماه براش تکراری شد٬ یاد خورشید افتاد و سراغشو گرفت.ولی هر چی تو آسمون گشت خورشیدو پیدا نکرد...سراغ خورشیدو از ماه گرفت ولی ماه ٬ باز هم لبخند موذیانه زد...و اون ٬ تازه متوجه تاریکی اطرافش شده بود...تازه فهمیده بود که انگار تو دنیا هیچ نشاطی نیست...کم کم داشت میفهمید...
به طنابی که گوشه ی پنجره گره زده بود نگاه کرد...و باز نگاهش به لبخند ماه افتاد...همه چیز دستگیرش شده بود !
فورآ به سمت طناب کنار پنجره رفت..گره اش رو باز کرد و ماه رو از جلوی پنجره ی اتاقش کنار برد.دنباله ی طناب تو فضا پیچ و تاب میخورد...
لبخند ماه رو لبش کج شد.............
و حالا...
بعد از یک کسوف طولانی٬
این خورشیده که درست رو به روی قاب پنجره ی اتاق لبخند میزنه.....
¤
¤¤
¤¤¤ نور خورشیدِ تو دستات٬ به چشام دیدنو یاد داد...