|
به تو مدیونم همیشه...
|
|
|
¤¤ تو رو میشناسم همونی که تو دستات داری خورشید
آره این دستا همونن که به من رهایی بخشید
نور خورشید تو چشمات به چشام دیدنو یاد داد
گره های آهنیم رو ذوب کرد و شدم آزاد
تو همونی که نگاهت
داره بارون هزار ابر
گِل خشک دستای من
واسه لمست شده بی صبر
تو همونی٬ نمیدونی٬ که چه مشتاق تو بودم
واسه خورشید تو دستات چه ترانه ها سرودم
اگه پرواز عادتم شد اگه خورشید٬ آشیونه ام
به تو و نگات و دستات...همه رو مدیونم
عاطفه
|
|
|
|
| |
|
با عشق زمان فراموش میشود و با زمان هم عشق...
|
|
|
اینجا
چقدر آشناس....
این برگای خیس...سبز....بارون...
لطفآ چترا بسته؟!...چه رومانتیک!
نویسنده اش هم که هم اسم منه...عاطفه!
به به..
یه لحظه ببخشید..این دلم میخواد در گوشی یه چیزی بهم بگه.
( جانم؟بله دلکم چی میگی؟ ها؟!؟؟؟؟؟؟؟!!...اینجا قبیله ی من بوده؟قبیله ی تو و من؟...)
قبیله ی بارون...
I know you say shame on me
I know...you can blame on me..
|
|
|
|
| |