|
من بی مایه که باشم...
|
|
|
طبق منطق و ریاضیات هیچ دو نقطه ای با هم برابر نخواهد شد مگر اینکه همه ی مختصات معادله شون بر هم منطبق باشه( عینآ یکی باشن)....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
و بالاخره تونست خودشو بذاره جای او...
خودشو گذاشت جای او...
رفت و رفت و رفت...میون راه میدید دو راهیا رو خوب بلده...میدید رد پاهاش میشن عین رد پاهای او...رفت و رفت...آسمون براش عظیم تر بود٬ خورشید نورانی تر٬ همه چی فهمیدنی تر...
انگار او راست میگفت: نادیدنی ترینا دیدنی بودن٬ کوچیکترین ها باز هم بزرگ بودن٬ انگار همه چیز زیباتر شده بود...دیگه نمیتونست از فعل دیدن استفاده کنه اسم کار چشماش دیدن نبود حس کردن بود...رفت و رفت و رفت و چقدر لذت بخش بود او بودن او بودن او بودن......او بودن؟
از وقتی او شده بود من بودنش یادش رفته بود..از خودش یه اسم یادش مونده بود و یه شکل!
دوست داشت همیشه اون بمونه حتی اسمش حتی شکلش...و بعد..
برای همیشه٬ او بودنو برگزید.
یکی مث منصور حلاج٬ که هر ایکسی بهش میدادی ایگرگش میشد مثبت بینهایت..میشد معبودش
حق...
یکی هم مث من٬
فرضآ اگه معبودم روی مثبت بی نهایت ایگرگ ها باشه و اگه به ایکس معادله ی من یه مختصات بدی ایگرگم می افته رو...منفیییییییییه ×@#¤×٪@#$%+ ؟
سیستم هنگ کرد!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگی ها...
|
|
|
|
| |