اشکاشو پاک کرد...
به سختی تونست به سادگی به خودش بگه:مهم نیست....
چشماشو بست٬٬٬٬٫٫٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٫٫٫٫٫٫٫٫
یه روز آفتابی داشت تو یه گندمزار طلایی می دورید...
٬٬٬٬٬٫٫٫٫
یه شب روی یه قایق زیر نور ماه به دریای صاف و بی موج خیره شده بود...
٫٫٫٫٬٬٬٬٬
یه بار داشت از شادی از ته دل گریه میکرد...
٫٫٫٫٫٬٬٬٬٬
زیر بارون داشت میلرزید ولی حاضر نبود اون لحظه رو با هیچی عوض کنه....
٫٫٫٫٫٬٬٬٬٬
یه هدیه تو دستاش بود....یه گل سرخ...
٫٫٫٫٬٬٬٬٬٬
یه بار حاضر بود قسم بخوره که دستای خدا رو روی بازوهاش حس کرده...
٬٬٬٬٬٫٫٫٫٫٫
یاد پیروزیا و صعوداش افتاد...
٬٬٬٬٫٫٫٫٫٫٫
یاد معجزه ای افتاد که یه بار زندگیشو نجات داده بود....
٫٫٫٬٬٬٫٫٬٬٫٬٫٬٫٬٫
واسه یه لحظه به دلخوشیاش پناه اورده بود...اینا بخشی از اتفاقای خوب زندگیش بودن...
دوباره چشماشو بست..
...دلش میخواست اون روزو تو دنیای پشت پلکاش سیر کنه...