|
"دل" نوشت!
|
|
|
کوچیک که بودم هر موفع میرفتیم خونه ی مادرجون با ۲ختر خالم عشق این بودیم که شبا جامونو بندازیم تو حیاط و ستاره ها رو نیگا کنیم...من واسه حدیث از فرشته ها بگم از خدا بگم از بهشت و... و اونم که یکی دوسالی از من کوچیکتر بود هی بیشتر ازم سوال کنه و من هی جوابای بزرگونه تر بهش بدم... و اونم همین جوری که به حرفام گوش میکرد خوابش میبرد..
صب که پا میشدیم آفتاب یه راس افتاده بود رو رختخوابا و صورتامون...ما هم هی رو رختخوابامون
جفتک مینداختیم٬ تنامونو کشو قوس میدادیم..و وول میزدیم تا صبحونه حاضر شه...یه بار هم یه سوسکه اومده بود رو پتوی من....هر بار ولی به مامان وخاله میگفتم شما هم بیاین تو حیاط بخوابین٬ میگفتن: ما هم بچه شیم مث شما؟...مادرجون اومد ولی چند بار باهامون...
هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگــــــــــــــــــــــــــــــــار
الان به حدیث میگم: یادته چقد خنگ بودیم؟ میخندیم با هم....
دوس دارم فردا صب که پا میشم ببینم این آقتابه که چشامو داره میزنه٬ تو خونه قبلی مادرجونیم و آسمون بالا سرم...
¤¤¤¤ از این مطلبا صد بار خونده بودین تا حالا..میدونم...ببخشید یه هو اومد...
|
|
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
...wherevver you go, whatever you do,I will be right here waiting for you
دوست داشتم این بار که سرم را بلند میکردم...درست در همان نقطه ای که همیشه تصورش را میکنم، ببینمش....
ناباورانه ببینم که نزدیک میشود...ببینم جلو میروم...میدوم...ببینم که دستهایش دورم حلقه میشود و اشکهایم سرازیر...
دوست داشتم این بار که کلی حرف میماند در دلم، این بار که میگردم تمام کوچه ها را از پی اش، بیابمش...این بار که صدایش میزنم , نگاهم کند، خنده کند و من یقین کنم که اینجاست....همین جا...کنارم...
میگفت، قسم میخورد، که هر لحظه با من است..
به راستی حرف او شک نمیکنم عوضش می اندیشم به این که:
این چشم های منند که کم سویند هنوز...
|
|
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
|
|
|
|
| |
|
امید ِ نو یا نو مید!
|
|
|
امید یعنی ایستادن روی خرابه ها و فکر کردن به آبادی...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤
صدای کشیدن ترمز دستی اتوبوس اومد و راننده پرید پایین.
....
ـ ساک دستیشو برداشت و اتوبوس کولر دار رو ترک کرد...به خونه ی "نو" سازش که رسید کیلدو انداخت و فقط ساکشو از لای در انداخت تو و درو دوباره بست.... میخواست یه کم با خیابونای "نو" ی شهرش خلوت کنه....میدونست که این بار نمیخواد بعد چند وقت موندن دوباره فرار کنه بره کرمان....اومده بود که بمونه...
" نو" بودن و در دست ِ ساخت بودن اونجا یه جوریا رو خاطره هاش راه میرفت....اینجایی که الان شده بیمارستان "نو " ی شهر ٬یه زمانی مدرسه اش بود ٬ محل رستوران "جدید" هم قبلا جایی بود که با دوستاش و داداشاش و بچه های فامیل فوتبال بازی میکردن...از خودش نمیپرسید که اونا الان کجان٬ نمیپرسید چیکار میکنن؟ درس میخونن یا سر کار میرن....نمپرسید چون جوابش دلشو میلرزوند....
نمیخواست با این فکرا دلشو تنگ تر کنه...نمیخواست ولی در عین حال..نمیتونست هم!
سخت بود...پس چرا این درد " کهنه" با بقیه ی چیزای شهر "نو" نمیشه؟....
دوباره به خونه ی نوسازش برگشت... با خونه های نوسازی که تو کرمان بود فرق داشت...قابل مقایسه نیست...
اینجا بمه...
تنها جایی که "نو"ییش٬ بوی دلگیری میده...
|
|
|
|
| |
|
روابط عکس!
|
|
|
مشهدی رحمان رو به کدخدا گفت:" درست از ته این جوب تااا اون ردیف درختایی که خدابیامرز مش احمد کاشته زمینای منه...بقیه هم مال صاحباشون..."
کدخدا سرشو تکون داد و رو به میرزا حسین کرد و گفت: "خوب دقیق مشخص شد دیگه...پس از این جوب به اون ور هم زمینای شماس میرزا...حرف دیگه ای نیس ایشالا که؟...یه صلوات بفرستیم"...
میرزا حسین صلواتشو که فرستاد گفت: " نه واللاه از اولشم حرفی نبود...مش هم رحمان برادر منه...سر این جوبه شک داشتم٬ گفتم علنی شه بهتره٬ گفتم وقت درو یه موقع خوشه ای جابه جا نشه... آخه میدونین که حلال و حروم به همون یه خوشه اس..."
٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
بذرا پاشیده شدن٬ بارون خوردن٬ سبز شدن و بعد هم شدن خوشه های طلایی ای که نمی شد شک کرد به حلال بودنشون...
٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
کلی وقت گذشت...دیگه کدخدا ها و مشهدی ها و میرزا ها زنده نبودن...دیگه وسعت و مرز زمینا رو با انتها و ابتدای جو ها و ردیف درختایی که یه زمانی مشهدی احمد کاشته بود حساب نمیکردن...به جاش متراژ های دقیق بود و هکتار...جای پرچین های کاهگلی زمینا٬ فنسای آهنی و دیوارای محکم آجری گذاشه بودن...همه چیز دقیق تر شده بود انگار ٬ دقیق ِ دقیق...
٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
زمیندار جدید که یه تازه به دوران رسیده بود دماغشو بالا کشید و گفت:" من به این صاب ملک بغلی دوزار اطمینون ندارم...شبونه میری حساب لوله ها و منبع آبشو میرسی٬ حالیته؟...دیدی جلو بازرسه چه پاچه خواری میکرد!!! مردکِ @#@$% !!! "
٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
هر چی ماشین حسابامون از چرتکه ها و میلیمترها از وجب ها دقیق تر میشن٬ اعتماد و اعتقاد سنجامون به صفر نزدیکتر میشن انگار...
|
|
|
|
| |