|
مشهدی رحمان رو به کدخدا گفت:" درست از ته این جوب تااا اون ردیف درختایی که خدابیامرز مش احمد کاشته زمینای منه...بقیه هم مال صاحباشون..."
کدخدا سرشو تکون داد و رو به میرزا حسین کرد و گفت: "خوب دقیق مشخص شد دیگه...پس از این جوب به اون ور هم زمینای شماس میرزا...حرف دیگه ای نیس ایشالا که؟...یه صلوات بفرستیم"...
میرزا حسین صلواتشو که فرستاد گفت: " نه واللاه از اولشم حرفی نبود...مش هم رحمان برادر منه...سر این جوبه شک داشتم٬ گفتم علنی شه بهتره٬ گفتم وقت درو یه موقع خوشه ای جابه جا نشه... آخه میدونین که حلال و حروم به همون یه خوشه اس..."
٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
بذرا پاشیده شدن٬ بارون خوردن٬ سبز شدن و بعد هم شدن خوشه های طلایی ای که نمی شد شک کرد به حلال بودنشون...
٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
کلی وقت گذشت...دیگه کدخدا ها و مشهدی ها و میرزا ها زنده نبودن...دیگه وسعت و مرز زمینا رو با انتها و ابتدای جو ها و ردیف درختایی که یه زمانی مشهدی احمد کاشته بود حساب نمیکردن...به جاش متراژ های دقیق بود و هکتار...جای پرچین های کاهگلی زمینا٬ فنسای آهنی و دیوارای محکم آجری گذاشه بودن...همه چیز دقیق تر شده بود انگار ٬ دقیق ِ دقیق...
٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
زمیندار جدید که یه تازه به دوران رسیده بود دماغشو بالا کشید و گفت:" من به این صاب ملک بغلی دوزار اطمینون ندارم...شبونه میری حساب لوله ها و منبع آبشو میرسی٬ حالیته؟...دیدی جلو بازرسه چه پاچه خواری میکرد!!! مردکِ @#@$% !!! "
٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫
هر چی ماشین حسابامون از چرتکه ها و میلیمترها از وجب ها دقیق تر میشن٬ اعتماد و اعتقاد سنجامون به صفر نزدیکتر میشن انگار...
|