|
"دل" نوشت!
|
|
|
کوچیک که بودم هر موفع میرفتیم خونه ی مادرجون با ۲ختر خالم عشق این بودیم که شبا جامونو بندازیم تو حیاط و ستاره ها رو نیگا کنیم...من واسه حدیث از فرشته ها بگم از خدا بگم از بهشت و... و اونم که یکی دوسالی از من کوچیکتر بود هی بیشتر ازم سوال کنه و من هی جوابای بزرگونه تر بهش بدم... و اونم همین جوری که به حرفام گوش میکرد خوابش میبرد..
صب که پا میشدیم آفتاب یه راس افتاده بود رو رختخوابا و صورتامون...ما هم هی رو رختخوابامون
جفتک مینداختیم٬ تنامونو کشو قوس میدادیم..و وول میزدیم تا صبحونه حاضر شه...یه بار هم یه سوسکه اومده بود رو پتوی من....هر بار ولی به مامان وخاله میگفتم شما هم بیاین تو حیاط بخوابین٬ میگفتن: ما هم بچه شیم مث شما؟...مادرجون اومد ولی چند بار باهامون...
هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگــــــــــــــــــــــــــــــــار
الان به حدیث میگم: یادته چقد خنگ بودیم؟ میخندیم با هم....
دوس دارم فردا صب که پا میشم ببینم این آقتابه که چشامو داره میزنه٬ تو خونه قبلی مادرجونیم و آسمون بالا سرم...
¤¤¤¤ از این مطلبا صد بار خونده بودین تا حالا..میدونم...ببخشید یه هو اومد...
|
|
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
|
|
|
|
| |